ابلیس
part 31
چشماشو باز کرد و با نور شدیدی مواجه شد و فورا دوباره چشماشو بست...
_ اه...لعنتی
بدن درد داشت و نمیتونست تکون بخوره که صدای چویا به گوشش خورد
+ هی دازای...بیدار شدی؟ این چه کاری بود با خودت کردی؟ واقعا میخوای بمیری احمق؟
دوباره اون لحن شاکی و ناراحت به گوشش خورد و لبخند محوی رو لبش نشست اما به محض یااوری اینکه قرار بود بکشتش لبخندش جمع شد
_ اینجا چیکار میکنی؟ چرا انقدر دست پا گیرمی؟
چویا اخمی کرد و یک لیوان اب براش ریخت
+ بگیر
_ نمیخوام
+ صدات گرفته
_ گمشو بیرون چویا حوصله ندارم
با کلافگی گفت و چویا لیوان رو روی میز گذاشت
+ موری سنسه رو خبر میکنم
_ هر غلطی میکنی بکن فقط جلو چشمم نباش
چویا رفت و همراه موری دوباره برگشت و بعد از معاینه گفت
" حالتون خوبه ظاهرا...دازای ساما بازم خواستید خودکشی کنید؟ مگه رئیس بهتون هشدار نداد؟ "
_ تو کاری که به تو مربوط نیست دخالت نکن...به تو چه که رئیس چی به من گفته...
از رو تخت بلند شد و از کنارش رد شد و قبل خروج ادامه داد
_ سرت تو کار خودت باشه
...........................
روی صندلی هاشون نشسته بودن و معلم وارد کلاس شد و بعد از تعظیم به سمت اربابان گفت
" هر کدومتون به کلاس های جداگانه میرید امروز نحوه برده بودن رو به برده هاتون اموزش میدیم و نحوه ی بیرون اوردن جسم رو از جسد رو به اربابان "
" هوی منو ببین "
معلم نگاهشو به فئودور داد و ادامه داد
" با برده ی من مثل ادم رفتار میکنید...متوجه شدی؟ "
معلم چشمی گفت و دازای دستشو بالا گرفت و با پوزخند گفت
_ هی فئودور سان بهتر نیست با خانم معلم مهربون تر رفتار کنی؟
فئودور تچی زیر لب گفت و دازای رو به معلم گفت
_ هر چیزی که لازمه رو به برده ی من اموزش بدید اگه یکمم سختی بکشه به جایی برنمیخوره مگه نه چویا؟
چویا اب دهنشو با صدا قورت داد و دروغ نمیگفت اگه بگه ترسیده
_ من اجازه کامل رو میدم...فقط مراقب بدنش باشید نمیخوام زخمی شه
معلم از لحن پر احترام و شوخ طبعش متعجب شد البته اون یه مرد غیرقابل پیش بینیه
" خیلی ممنونم دازای ساما "
دازای نگاه تفریحی اش رو به چویا داد
+ قصدت چیه؟
_ هنوز یاد نگرفتی به اربابت احترام بزاری؟
+ دازای چت شده تو؟
دازای یکی از دکمه های زرد رنگ رو فشرد و شوک به بدنش وارد شد و از درد فورا بیهوش شد که معلم با احترام گفت
" دازای ساما وقتی که بقیه در کلاس حضور دارن استفاده از صندلی ممنوعه "
دازای بلند شد و با لبخند گفت
_ چیزی گفتید بانو؟
معلم سکوت کرد و بعد چند ثانیه گفت
" منو ببخشین مدیر این قانون رو گذاشتن "
_ واسم مهم نیست
معلم رو به همه گفت
" تا ده دقیقه ی دیگه زیر دست های شما شماها رو راهنمایی میکنن "
با یه تعظیم خارج شد و دازای کلافه رو صندلی نشست و به قیافه بیهوش چویا نگاه کرد
_ این تازه اولشه...چه بلاهایی که سرت نیارم چویا از حالا به بعد باید ازم بترسی کوچولوی من
___________________________________________________________
ادامه دارد...
چشماشو باز کرد و با نور شدیدی مواجه شد و فورا دوباره چشماشو بست...
_ اه...لعنتی
بدن درد داشت و نمیتونست تکون بخوره که صدای چویا به گوشش خورد
+ هی دازای...بیدار شدی؟ این چه کاری بود با خودت کردی؟ واقعا میخوای بمیری احمق؟
دوباره اون لحن شاکی و ناراحت به گوشش خورد و لبخند محوی رو لبش نشست اما به محض یااوری اینکه قرار بود بکشتش لبخندش جمع شد
_ اینجا چیکار میکنی؟ چرا انقدر دست پا گیرمی؟
چویا اخمی کرد و یک لیوان اب براش ریخت
+ بگیر
_ نمیخوام
+ صدات گرفته
_ گمشو بیرون چویا حوصله ندارم
با کلافگی گفت و چویا لیوان رو روی میز گذاشت
+ موری سنسه رو خبر میکنم
_ هر غلطی میکنی بکن فقط جلو چشمم نباش
چویا رفت و همراه موری دوباره برگشت و بعد از معاینه گفت
" حالتون خوبه ظاهرا...دازای ساما بازم خواستید خودکشی کنید؟ مگه رئیس بهتون هشدار نداد؟ "
_ تو کاری که به تو مربوط نیست دخالت نکن...به تو چه که رئیس چی به من گفته...
از رو تخت بلند شد و از کنارش رد شد و قبل خروج ادامه داد
_ سرت تو کار خودت باشه
...........................
روی صندلی هاشون نشسته بودن و معلم وارد کلاس شد و بعد از تعظیم به سمت اربابان گفت
" هر کدومتون به کلاس های جداگانه میرید امروز نحوه برده بودن رو به برده هاتون اموزش میدیم و نحوه ی بیرون اوردن جسم رو از جسد رو به اربابان "
" هوی منو ببین "
معلم نگاهشو به فئودور داد و ادامه داد
" با برده ی من مثل ادم رفتار میکنید...متوجه شدی؟ "
معلم چشمی گفت و دازای دستشو بالا گرفت و با پوزخند گفت
_ هی فئودور سان بهتر نیست با خانم معلم مهربون تر رفتار کنی؟
فئودور تچی زیر لب گفت و دازای رو به معلم گفت
_ هر چیزی که لازمه رو به برده ی من اموزش بدید اگه یکمم سختی بکشه به جایی برنمیخوره مگه نه چویا؟
چویا اب دهنشو با صدا قورت داد و دروغ نمیگفت اگه بگه ترسیده
_ من اجازه کامل رو میدم...فقط مراقب بدنش باشید نمیخوام زخمی شه
معلم از لحن پر احترام و شوخ طبعش متعجب شد البته اون یه مرد غیرقابل پیش بینیه
" خیلی ممنونم دازای ساما "
دازای نگاه تفریحی اش رو به چویا داد
+ قصدت چیه؟
_ هنوز یاد نگرفتی به اربابت احترام بزاری؟
+ دازای چت شده تو؟
دازای یکی از دکمه های زرد رنگ رو فشرد و شوک به بدنش وارد شد و از درد فورا بیهوش شد که معلم با احترام گفت
" دازای ساما وقتی که بقیه در کلاس حضور دارن استفاده از صندلی ممنوعه "
دازای بلند شد و با لبخند گفت
_ چیزی گفتید بانو؟
معلم سکوت کرد و بعد چند ثانیه گفت
" منو ببخشین مدیر این قانون رو گذاشتن "
_ واسم مهم نیست
معلم رو به همه گفت
" تا ده دقیقه ی دیگه زیر دست های شما شماها رو راهنمایی میکنن "
با یه تعظیم خارج شد و دازای کلافه رو صندلی نشست و به قیافه بیهوش چویا نگاه کرد
_ این تازه اولشه...چه بلاهایی که سرت نیارم چویا از حالا به بعد باید ازم بترسی کوچولوی من
___________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱.۹k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط